با دختر خاله ودختر دایی هایش دور همی تشکیل میداند ورویا با اینکه از همه ی انها کوچکتر بود ولی با انها خوب دوست شده بود هرچند وقت یک دفعه بعد از ظهر ها دور جمع میشدند
می گفتند و می خندیدند و خوش می گذراندند .
تا اینکه :
نوبت ناهید که یکی از دختر خاله های رویا بود شد
ناهید که دوسال بود ازدواج کرده بود . خانه پدری رویا روبه روی مغازه شوهر ناهید بود و یک برادر شوهر مجرد داشت بعد ها فهمیدن اصلا این مهمانی برای این بوده است که برادر شوهر ناهید که مهدی نام داشت این دختر خاله های مجرد را ببیند و یکی را انتخاب کند
مهمانی تمام شد و کسی نفهمید که پشت این مهمانی چه نقشه ها که نبود
چندی گذشت و محرم از راه رسید دسته جات عزاداری خودرا برای گردش در سطح شهر اماده می کردند
روز نهم محرم بود خانه پدری رویا که کنار خیابان اصلی بود در این ایام پر از هیا هو میشد سروصدای دسته جات عزاداری و رفت امد فامیل که برای خستگی دراوردن یا موارد دیگه دور هم جمع می شدن و همین که دسته جات عزاداری که در خیابان ها می چرخیدن به خانه شان نزدیک میشد به خیابان می رفتندتو همین رفت اومد ها هیچ کس متوجه انطرف خیابان نبودن که مردی ایستاده و این رفت امد هارا زیر نظر دارد .
بعد از دهه محرم یک شب دختر خاله ناهید تلفن کرد و گفت خاله اگه جایی نمیخواین بریم ما به خانه شما بیایم کمی دورهم بشینیم
مادر گفت : بفرمایین قدمتون به روی چشم
بعد از شام مهمان ها امدن گفتن و خندیدن مادر روبه رویا کرد وگفت رویا جان میوه هارا بیاور رویا به طرف اشپز خانه رفت واول بشقابهای پیش دستی را اورد وبعد کارد وچنگال هاراچید درحالی که داشت بشقاب هارا می چید
دید که ناهید ومامانش درگوشی با هم حرف میزدن وپچ پچ می کردن کنج کاو شده بود
برای همین به سرعت میوه ها را تعارف کرد و ظرف میوه را کاملا جلوی ناهید گذاشت و گفت بفرمایین ناهید با امدن رویا سرع حرف هایش را حمع وجور کرد و موضوع را عوض کرد رویا به شدت کنجکاو شده بود اما می دانست اگر سوال کند چیزی دریافت نمی کند برای همین سوالی نکرد ولی افکار زیادی توی سرش می چرخید.
مهمان ها رفتن شهزاد رفت وخوابید رویا هم کمی کمک مادر کرد وسایل را جمع و جور کرد وسریع رفت که بخوابد پدر مادر با هم صحبت می کردن مادر امد و یه نگاهی به اتاق بچه ها کرد رویا که متوجه این واررسی مشکوک شده بود شصتش خبر دار شده بود که این واررسی دقیقا مربوط به حرف های درگوشی ناهید است
اهسته از جایش بلند شد و به طرف در رفت وخوب گوش داد !!
: اره مرد نمیشه گه نگهش داشت باید پرنده شون کنیم بروندخواستگار خوب که برا این نمیاد شهزادم پشت سرش است
حالا که یکی پیدا شده است بهتره بفرستیمش خونه بخت ناهید می گفت پسر خوبی است
شغلش هم که مشخصه خونه ام که داره میگفت این خونه ای الان پدر شوهر مادر شوهر ناهید توش زندگی می کنند از مهدی هست
پدرش میگفت : نمی دونم خدا بزرگه هرچی خدا بخواد
رویا از عصبانیت گر گرفته بود نمی دانست چکار باید بکند دادد بزند جیغ بکشد و یا اینکه .....
وتنها کاری که کرد این بود که ارام گریه کند و به رختخوابش برود و تا صبح گریه کند.
صبح وقتی از رختخوابش بلند شد سرش سنگنی می کرد دلش پر از درد بود اما به روی خودش نیاورد و به مدرسه رفت در مدرسه فقط به حرفهای مادرش فکر می کرد
:کسی که نمی اید بهتره بدهیمش به این برود با خودش می گفت مگه من چه مشکلی دارم چرا مرا باید به زور به کسی بدهند
یعنی واقعا کسی مرا دوست نخواهد داشت !! پس اگر مرا کسی دوست نخواهد داشت پس چرا باید ازدواج کنم درسم را می خوانم شاغل می شوم خودم خرج خودم را در می اورم
چرا باید ازدواج کند
با این افکار تصمیم بزرگی برای زندگیش گرفت که هر گز ازدواج نکند
با این فکر حالش کمی بهتر شد تمام روز به چیز دیگه ای حتی فکرم نمی کرد فقط وفقط همین بود که نباید ازدواج کنم به هر قیمتی و مستقل بشوم
انرژی تازه ای گرفت با این فکر به خانه برگشت
با خودش می گفت من اگرپدر یا مادرم چیزی در این مورد گفتن حتما همینو میگم
دلش پر از غصه بود پر از چرا های بی جوا ب
.....
برچسب:
نویسنده: کامران اکبرینژاد