گنجشکی بروی اب
-
تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 14:27
تلختر ان لحظه را نمی توان بیان داد رویا مبهوت بود نمی دانست چه باید بکند مثل گنجشکی که در اب افتاده بود نمی توانست پرواز کند این گجشک بیچاره اصلا پر نداشت مادرش به اتاق امد و کمی پتو را از روی صورت دخترش رد کرد رویا چشمهایش را بست می خواست خواب جلوه بدهد اما مادر با هوش تر از ان بود که خواب بیداری د...
گنجشکی بروی اب.........
-
تاریخ: 1397/4/28 ساعت: 2:56
تلختر ان لحظه را نمی توان توضیح داد رویا مبهوت بود نمی دانست
6....پرواز
-
تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 12:33
با دختر خاله ودختر دایی هایش دور همی تشکیل میداند ورویا با اینکه از همه ی انها کوچکتر بود ولی با انها خوب دوست شده بود هرچند وقت یک دفعه بعد از ظهر ها دور جمع میشدند می گفتند و می خندیدند و خوش می گذراندند . تا اینکه : نوبت ناهید که یکی از دختر خاله های رویا بود شد ناهید که دوسال بود ازدواج کرده بود...
7....سالی که نکوست از بهارش پیداست
-
تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 12:33
تمام فکرش این بود که حتما به پدر ومادرش اگر حرفی زدن بگوید من اصلا قصد ازدواج ندارم می خوام تا همیشه ازدواج نکنم گاهی از این فکر خنده و گاهی نگرانی بر لبانش نقش می بست پر از استرس و نگرانی بود نمی دانست به این حال خودش بخندد یا گره کند کسی که تا حالا تو مدرسه یکی از شلوغ ترین دانش امزان کلاسس بود حا...
10...... امدی امدنت بهر چه بود
-
تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 12:33
رویا هم لباس زیبای ابی پوشیده بود صورت محزونش با ان لباس ابی رنگ بلند زیبا تر به نظر می رسید وشهزاد این اتش پاره خانواده با لباس قرمز رنگش مانند نگینی زمردین می درخشید . رویا دلش می خواست یک کاری پیش بیاید واز این مهمانی برود ودر ان شرکت نکند اما نمی دانست چطور فرار کند با همین افکار ضد ونقیض شب شد ...
11...... فقط خوشحال بود
-
تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 12:33
فردا پنج شنبه بود ورزش داشتند وهنر رویا روز های پنج شنبه را خیلی دوست داشت اصلا کتاب با خودش مدرسه نمی بردند کار های هنری و ورزش خیلی خوب بود ان روز هم بهتر از همیشه سبک بال و راحت از اینهمه استرس حسابی بازی و شادی کرد انقدر احساس سبکی می کرد که در همه مسابقات ورزشی که ان روز اجرا شد برنده می شد خیل...
12.....یک نصیحت مادرانه
-
تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 12:33
وقتی از حمام برگشت مادر به او نگاهی کرد انگار ما موریت داشت که لحظات خوش اورا نا خوشایند کند گفت : بیا بشین اینجا کارت دارم رویا روی چشمش دست کشید و رفت پیش مادر نشست مادر گفت : می خواهم کمی با هم حرف بزنیم قلب رویا به شدت در سینه می کوبید صدای قلبش را به وضوح می شنید صورتش سرخ شده بود ولی دست هایش ...
14......چه باید کرد
-
تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 12:33
با چشمان بی فروغش به اطراف نگاه کرد می دانست کجاست اما سعی کرد که بفهمد که چرا این جاست یادش نمی امد که چطور به اینجا امده وچرا نگاهش را که هزاران سوال داشت به صورت نگران مادر انداخت می خواست تمام جوابهایش از نگاه مادرش دریافت کند اما از نگاه مادر نگرانی و اینکه دیگه چاره ای نداری دریافت کرد همانطور...
15...... یک نوازش پدرانه
-
تاریخ: 1396/10/13 ساعت: 12:33
ان روز مدرسه با هزاران دل نگرانی و غصه طی شد وقتی به خانه برمی گشت پراز دلشوره بود پا هایش توان راه رفتن نداشت به خانه رسید پدرش خانه بود تعجب کرد ولی چیزی نپرسید سلام کرد و یک راست به طرف اتاق رفت تا لباسهایش را عوض کند پدرش گفت برو وبیا می خوام باهات حرف بزنم رویا متوجه شد که این حرف چند معنی دارد...
4.....در مدرسه
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 16:45
با خودم گفتم حالا نمی شد شهزاد را نیاری حتی امروزم این را اوردی تو همین افکار بودم که منو صدا کردن :رویا کلاس دو ... وقتی یادم می افتد هنوز هنوزه ناراحت میشوم یادم هست همان روز معلم خودم که قرار بود نه ماه از سال را باهم باشیم وقتی شهزاد با مامانم وارد کلاس شد اورا بغل کردو بوسید وگفت چه دختر خوشگلی...
5.....فروشگاه
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 16:45
سالها گذشت ان دو بزرگ وبزرگتر میشدن ولی انگار خدا هم توی محاسباتش بازهم طرف شهزاد را بیشتر میگرفت او روز به روز زیبا و زیبا تر می شد مو های بلند و طلاییش اورا مثل خورشید درخشان تر می کرد وشهزاد را مغرور تر. و حس نا توانی و وزشت بودن چهره واز همه مهم تر احساس بیچاره گی رویا را رها نمی کرد واورا بیشتر...
6....پرواز
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 16:45
با دختر خاله ودختر دایی هایش دور همی تشکیل میداند ورویا با اینکه از همه ی انها کوچکتر بود ولی با انها خوب دوست شده بود هرچند وقت یک دفعه بعد از ظهر ها دور جمع میشدند می گفتند و می خندیدند و خوش می گذراندند . تا اینکه : نوبت ناهید که یکی از دختر خاله های رویا بود شد ناهید که دوسال بود ازدواج کرده بود...
7....سالی که نکوست از بهارش پیداست
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 16:45
تمام فکرش این بود که حتما به پدر ومادرش اگر حرفی زدن بگوید من اصلا قصد ازدواج ندارم می خوام تا همیشه ازدواج نکنم گاهی از این فکر خنده و گاهی نگرانی بر لبانش نقش می بست پر از استرس و نگرانی بود نمی دانست به این حال خودش بخندد یا گره کند کسی که تا حالا تو مدرسه یکی از شلوغ ترین دانش امزان کلاسس بود حا...
8....یک روز عجیب
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 16:45
فردا صبح که چهار شنبه بود اماده مدرسه رفتن شد . ولی حال خوب ی نداشت استرس داشت دلش گواهی خوبی نمی داد وقتی به مدرسه رسید بعد از صف مدیر مدرسه تصمیم گفت ناخن هارو ببیند با خودش گفت من تازه تصمیم گرفته بودم ناخن بلند کنم و شروع کرد با دندان ناخن هایش را گرفت وقتی نونبت رویا شد دوتا دستش را نشان مدیر د...
9.......مهمان های مشکوک
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 16:45
در همین افکار بود و انهارا در مغز خود بالا و پایین می کرد . و ارام ارام سبزی هارا پاک می کرد شهزاد از مدرسه به خانه امد به مامان سلام کرد و رفت سراغ اتاق که لباسهایش را عوض کند که مادر گفت برو دخترم زود لباسهایت را عوض کن شب مهمون داریم شهزاد چشمهای قشنگش را گرد کرد و پرسید بازم مهمان صورت شهزاد زیر...
10...... امدی امدنت بهر چه بود
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 16:45
رویا هم لباس زیبای ابی پوشیده بود صورت محزونش با ان لباس ابی رنگ بلند زیبا تر به نظر می رسید وشهزاد این اتش پاره خانواده با لباس قرمز رنگش مانند نگینی زمردین می درخشید . رویا دلش می خواست یک کاری پیش بیاید واز این مهمانی برود ودر ان شرکت نکند اما نمی دانست چطور فرار کند با همین افکار ضد ونقیض شب شد ...
11...... فقط خوشحال بود
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 16:45
فردا پنج شنبه بود ورزش داشتند وهنر رویا روز های پنج شنبه را خیلی دوست داشت اصلا کتاب با خودش مدرسه نمی بردند کار های هنری و ورزش خیلی خوب بود ان روز هم بهتر از همیشه سبک بال و راحت از اینهمه استرس حسابی بازی و شادی کرد انقدر احساس سبکی می کرد که در همه مسابقات ورزشی که ان روز اجرا شد برنده می شد خیل...
12.....یک نصیحت مادرانه
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 16:45
وقتی از حمام برگشت مادر به او نگاهی کرد انگار ما موریت داشت که لحظات خوش اورا نا خوشایند کند گفت : بیا بشین اینجا کارت دارم رویا روی چشمش دست کشید و رفت پیش مادر نشست مادر گفت : می خواهم کمی با هم حرف بزنیم قلب رویا به شدت در سینه می کوبید صدای قلبش را به وضوح می شنید صورتش سرخ شده بود ولی دست هایش ...
13 ترسناک تر از شوک............
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 16:45
با تعجب اطرافش را نگاه می کرد با خود گفت این جا کجاست تمام نیروی خودش را جمع کرد و سعبی کرد از جایش بلند شود تازه فهمید به دستش سرم وصل است مادرش با عجله به طرف او امد وگفت از جایت تکان نخور سرم به دستت است مواظب باش .. رویا پرسید اینجا کجاست چرا سرم به دستم است خواب الود بود سرش به شدت درد می کرد ن...
یک نامه
-
تاریخ: 1396/9/12 ساعت: 13:03
BLOGFA.COM لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد کنید » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.